قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
249
تاريخ الفي ( فارسى )
به تو مىدهم كه جنگ نكنى . مروان گفت : من هم سوگند بر خويشتن مىدهم كه جنگ كنم . پس مروان و سعيد بن العاص و مغيرة بن الاخنس و عبد اللّه بن رمعه و عبد اللّه بن عبد الرحمن العوام و جماعتى از خويشان و مواليان عثمان بر آن جماعت كه در سراى آمده حمله نمودند و آنها را از سرا بيرون كردند . عثمان چون غلامان خود را ديد كه سلاح پوشيده و شمشيرها كشيدهاند فرمود : هركس از بندگان من كه سلاح نهد و شمشير در نيام كند از بندگى آزاد است . « 1 » ايشان شمشيرها در نيام كردند . پس عثمان به جماعتى از اهل بيت و اقارب و فرزندان او كه نزديك او بودند و ساختگى جنگ مىكردند گفت : اگر رضاى من مىجوييد سلاح بنهيد و با اين قوم جنگ مكنيد كه من خود تسليم كردم و دل بر قضاى بارى سبحانه نهادم . در اثناء اين حال از جانب بام سنگ درآمد . قومى از ايشان در سراى پسر حزم انصارى ، كه متّصل به سراى عثمان بود ، شده بودند و از آن سراى سنگ در سراى امير المؤمنين مىانداختند . يكى از بام آواز داد كه : ما سنگ نمىاندازيم ، بلكه اين سنگ از آسمان مىآيد . امير المؤمنين جواب داد كه : دروغ گفتى ، كه اگر اين سنگ از آسمان آمدى از من درنگذشتى و خطا نشدى . آن قوم نوبت ديگر شمشيرها كشيده خود را در سراى عثمان انداختند . عثمان نشسته بود و هيچ حركت نمىكرد . چون ايشان را بدان حال بديد گفت : تقدير ربّانى است و بدان راضىام . روزه نخواهم گشاد تا مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، را نبينم . پس مغيرة بن الاخنس شمشيرى كشيد و بر رفاعة بن رافع الانصارى حمله كرد . رفاعه نيز بر وى حمله نمود . هردو به جنگ شمشير درآمدند . آخر الامر رفاعه او را شمشيرى زد و بكشت . پس مروان بن الحكم شمشيرى كشيد و بر ايشان حمله كرد . حجّاج بن عرنة الانصارى قصد او كرد . شمشيرى بر گردن مروان زد . زره او بريده و گردن وى مجروح شد . مروان بگريخت « 2 » . عبد اللّه بن عبد الرحمن العوام پيش آمد و در برابر آن قوم بايستاد و گفت : آخر شرم داريد از خدا بترسيد و قصد امير المؤمنين مكنيد ؛ چه ، مىدانيد كه طاعت او بر شما فريضه است . خليفهاى كه به كتاب خدا و سنّت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، با شما كار كند چون او را بكشيد ؟ فرداى قيامت چه عذر خواهيد گفت ؟ هنوز عبد اللّه اين سخن را در زبان داشت كه عبد الرحمن بن حنبل الجحمى در دويد و او را شمشيرى زد و عبد اللّه بيفتاد و جان بداد . بندهاى از بندگان عثمان بر عبد الرحمن بن حنبل
--> ( 1 ) . آفرينش و تاريخ ، ج 5 ، ص 216 ؛ حبيب السّير ، ج 1 ، ص 515 . ( 2 ) . مروان را غلامش ، ابو حفصه ، از معركه بيرون كرد و او را به خانهء فاطمه ، مادر ابراهيم عربى ( ؟ ) كه مروان را شير داده بود ، برد و فاطمه او را مداوا كرد تا نيكو شد ، لكن گردن او چندانكه زنده بود كج بود ؛ - ناسخ التواريخ ، ج 2 از كتاب دوّم ، ص 436 .